خدا می آرامد.
لحظه هایی یک بار مه آلوده هوایی چهره اش را از چشمانم می دزدید و محو می شد
و باز می آمد.
همچنانکه بودیم و نشسته و ساکت ساکت نشسته بودیم.
در کام به شیرینی لحظه می آمد جان می ماند فلک پا به چرخ می شد.
بر دود پریشانی، این کام بود که می رفت... که می رفت.. که رفت.
دانستم هیزم به میانه بود. دانستم آتش گرفتم سوختم. دانستم جان رفت، فلک شدم
دانستم، دانستم.
و چنینی ساکت-نشسته در آتش سوختم، سوختم. می سوزم.
