تبليغاتX
تیز تیغ کاغذ

 

ماضی بعید و آینده ی نزدیک

 

تکه های پازل بی نقص است، مثل هر تکه ی آینه خوب نمایان است... روز و شب به جستجوی بیشتر در پی تکه های نو هستم، آینه نیستند، هر کدام نقش و نمای خود را مات بر روی خود حک کرده اند. مدید زمانی که از عمر می گذرد، سرگیجه که میگیرم، دور و برم را که به تاری و نقصان می بینم... تازه می فهمم که چه انبوه تکه های مات به من خیره شده اند... ناگهان چهره عوض می کنند، آینه می شوند. انگار در لابلای گردش بی وقفه و یکجای من جان می گیرند. خود را هزار تکه می بینم، گاه صاف و تابان، گاه کج و بی نشان! ماجرای جدیدی را کشف می کنم. می نشینم! تصمیم گرفته ام که دیگر نروم، همین جا که هستم را کنجکاوی کنم. در حیرت وامی مانم. انگار هیچ کدامشان را ندیده ام، یا دیده ام و از یاد برده ام... نو می شوم از ان چه که داشتم! تکه به تکه را به نوازش می گیرم و لمس می کنم. جان می رود و روح می آید. جان-کاهی و روح-افزایی پی هم می کنند . هر تکه نقش نمایی می شود و نگاهی تازه می بخشد. زمان زمانکی که می گذرد ماهر می شوم و تکه ای را پس از دیگری چفت می کنم. تکه های بزرگتری نگار چشم هایم می شود. زمان می گذرد. انگار همه ی تکه ها به هم بسته شدند. چه شدست؟ چه غریب است... نگاه می کنم اما نمی بینم. چشمان من کور شده یا ... چه شدست؟ دیگر هیچ چیز نمی بینم جز خطوط بین و میان تکه ها را؟ چه غریب است... هر چند لحظه باری تصویر می آید و می رود...تصویری که هر بار منظره اش با دیگری دفعه تفاوت دارد... اما خطوط بی شعور، این خطوط همیشه در این نمایش غریب هستند... . بازهم پرده ای دیگر! هزار بار نگاه می کنم و نمی فهمم که چه شده است، چه است، چیست…  .

 

+ نوشته شده توسط Devil's Advocate در پنجشنبه 21 آبان1388 و ساعت 1:29 |

خدا می آرامد.

 

   لحظه هایی یک بار    مه آلوده هوایی    چهره اش را    از چشمانم می دزدید و محو می شد

   و باز می  آمد.

   همچنانکه بودیم و نشسته و ساکت        ساکت نشسته بودیم.

   در کام به شیرینی لحظه می آمد جان می ماند فلک پا به چرخ می شد.

   بر دود پریشانی،       این کام بود که می رفت...    که می رفت..     که رفت.

   دانستم   هیزم به میانه بود.    دانستم    آتش گرفتم سوختم.    دانستم    جان رفت، فلک شدم

   دانستم، دانستم.

   و چنینی ساکت-نشسته در آتش   سوختم، سوختم. می سوزم.


+ نوشته شده توسط Devil's Advocate در شنبه 21 شهریور1388 و ساعت 2:51 |

برای من که همه ی دستهایم است!

 

   از خدا می ترسی؟

 

+ نوشته شده توسط Devil's Advocate در شنبه 7 شهریور1388 و ساعت 1:43 |

برای دست هایم که همه ی من است!

 

وقتی که می ترسی چکار می کنی؟

چشمهایت را نبسته فرار می کنی؟ چشمهایت را می بندی و فرار می کنی؟ اصلا فرار می کنی؟ جیغ و داد می کنی و می دوی به این طرف و آن طرف؟ جیغ می کشی و غش می کنی؟ در جا پس می افتی؟ از ترس هیچ کاری نمی توانی بکنی؟ سرش داد می کشی؟ حمله می کنی به طرفش؟ دعواکنان می شوی تا فرار کند؟ آنقدر زیر کتک کبودش می کنی تا بمیرد؟ می ایستی و شجاعانه نگاهش می کنی؟ اگر دندانهایش را به رخ کشید، باز هم می ایستی و نگاهش می کنی؟ قصد آشنایی داری؟ دندانهایش به دستت می خورد، خیسی زبانش را می توانی بر روی پوستت احساس کنی... هر لحظه ممکن است دیگر چیزی را احساس نکنی... باز هم می ایستی و دست آشنایی دراز می کنی؟ شاید او از تو می ترسد و همه ی این حالت ها که تو فرض کردی او هم مفروض شده و وقتی ببیند که ایستادی و مهربانانه نگاهش می کنی و دست رفاقت به سمتش داری او هم دستانش را برایت دوست کند؟ واقعا وقتی می ترسی  اصلا زمان فکر کردن و تصمیم گرفتن وجود دارد؟ اگر بستگی به خودت دارد، به خودت فرصت فکر کردن می دهی که چکار باید بکنی؟ چند لحظه صبر کن... نوشته هایم را برگردم سر نقطه و سوال مهم تری را بپرسم : چرا می ترسی؟

 

+ نوشته شده توسط Devil's Advocate در دوشنبه 12 مرداد1388 و ساعت 15:20 |