ماضی بعید و آینده ی نزدیک
تکه های پازل بی نقص است، مثل هر تکه ی آینه خوب نمایان است... روز و شب به جستجوی بیشتر در پی تکه های نو هستم، آینه نیستند، هر کدام نقش و نمای خود را مات بر روی خود حک کرده اند. مدید زمانی که از عمر می گذرد، سرگیجه که میگیرم، دور و برم را که به تاری و نقصان می بینم... تازه می فهمم که چه انبوه تکه های مات به من خیره شده اند... ناگهان چهره عوض می کنند، آینه می شوند. انگار در لابلای گردش بی وقفه و یکجای من جان می گیرند. خود را هزار تکه می بینم، گاه صاف و تابان، گاه کج و بی نشان! ماجرای جدیدی را کشف می کنم. می نشینم! تصمیم گرفته ام که دیگر نروم، همین جا که هستم را کنجکاوی کنم. در حیرت وامی مانم. انگار هیچ کدامشان را ندیده ام، یا دیده ام و از یاد برده ام... نو می شوم از ان چه که داشتم! تکه به تکه را به نوازش می گیرم و لمس می کنم. جان می رود و روح می آید. جان-کاهی و روح-افزایی پی هم می کنند . هر تکه نقش نمایی می شود و نگاهی تازه می بخشد. زمان زمانکی که می گذرد ماهر می شوم و تکه ای را پس از دیگری چفت می کنم. تکه های بزرگتری نگار چشم هایم می شود. زمان می گذرد. انگار همه ی تکه ها به هم بسته شدند. چه شدست؟ چه غریب است... نگاه می کنم اما نمی بینم. چشمان من کور شده یا ... چه شدست؟ دیگر هیچ چیز نمی بینم جز خطوط بین و میان تکه ها را؟ چه غریب است... هر چند لحظه باری تصویر می آید و می رود...تصویری که هر بار منظره اش با دیگری دفعه تفاوت دارد... اما خطوط بی شعور، این خطوط همیشه در این نمایش غریب هستند... . بازهم پرده ای دیگر! هزار بار نگاه می کنم و نمی فهمم که چه شده است، چه است، چیست… .
