تبليغاتX
تیز تیغ کاغذ

خدا می آرامد.

 

   لحظه هایی یک بار    مه آلوده هوایی    چهره اش را    از چشمانم می دزدید و محو می شد

   و باز می  آمد.

   همچنانکه بودیم و نشسته و ساکت        ساکت نشسته بودیم.

   در کام به شیرینی لحظه می آمد جان می ماند فلک پا به چرخ می شد.

   بر دود پریشانی،       این کام بود که می رفت...    که می رفت..     که رفت.

   دانستم   هیزم به میانه بود.    دانستم    آتش گرفتم سوختم.    دانستم    جان رفت، فلک شدم

   دانستم، دانستم.

   و چنینی ساکت-نشسته در آتش   سوختم، سوختم. می سوزم.


+ نوشته شده توسط Devil's Advocate در شنبه 21 شهریور1388 و ساعت 2:51 |

برای من که همه ی دستهایم است!

 

   از خدا می ترسی؟

 

+ نوشته شده توسط Devil's Advocate در شنبه 7 شهریور1388 و ساعت 1:43 |

برای دست هایم که همه ی من است!

 

وقتی که می ترسی چکار می کنی؟

چشمهایت را نبسته فرار می کنی؟ چشمهایت را می بندی و فرار می کنی؟ اصلا فرار می کنی؟ جیغ و داد می کنی و می دوی به این طرف و آن طرف؟ جیغ می کشی و غش می کنی؟ در جا پس می افتی؟ از ترس هیچ کاری نمی توانی بکنی؟ سرش داد می کشی؟ حمله می کنی به طرفش؟ دعواکنان می شوی تا فرار کند؟ آنقدر زیر کتک کبودش می کنی تا بمیرد؟ می ایستی و شجاعانه نگاهش می کنی؟ اگر دندانهایش را به رخ کشید، باز هم می ایستی و نگاهش می کنی؟ قصد آشنایی داری؟ دندانهایش به دستت می خورد، خیسی زبانش را می توانی بر روی پوستت احساس کنی... هر لحظه ممکن است دیگر چیزی را احساس نکنی... باز هم می ایستی و دست آشنایی دراز می کنی؟ شاید او از تو می ترسد و همه ی این حالت ها که تو فرض کردی او هم مفروض شده و وقتی ببیند که ایستادی و مهربانانه نگاهش می کنی و دست رفاقت به سمتش داری او هم دستانش را برایت دوست کند؟ واقعا وقتی می ترسی  اصلا زمان فکر کردن و تصمیم گرفتن وجود دارد؟ اگر بستگی به خودت دارد، به خودت فرصت فکر کردن می دهی که چکار باید بکنی؟ چند لحظه صبر کن... نوشته هایم را برگردم سر نقطه و سوال مهم تری را بپرسم : چرا می ترسی؟

 

+ نوشته شده توسط Devil's Advocate در دوشنبه 12 مرداد1388 و ساعت 15:20 |

سگ های محله ی ما!

 

وحشی بود، به همه سو می دوید و می درید.

استخوانی دید که گوشتی دلچرب داشت،

بی وقفه جهید و به سویش تاخت.

مهیا بودند، از همه سو شتافتند و گرفتند.

سگ می گریخت، با تمام قوا بر سرش ریختند.

مدتی سگ را نگهبانی کردند، و دیگر روز آزادش گذاشتند.

 

سگ رام شده بود.

دیگر وحشت نبود،

همه جا آرامش بود.

 

سگ با دیگری سگ ازدواج کرد،

او نیز رام بود.

مدتی با آرامش زندگی کردند.

ثمره ای به بار نشست، تازه به پا خاسته شان وحشی بود.

 

+ نوشته شده توسط Devil's Advocate در یکشنبه 11 مرداد1388 و ساعت 0:12 |